۰
بازدید
۲
دانلود
۰
پسند
بندیک همهی روزهایش مثل هم بود تا اینکه یک روز صبح اتفّاقی غیر معمول و وحشتناک افتاد .زندگی برای بندیک خیلی شیرین بود . او هر روز صبح شیشه های عسلش را از ایوان خانه برمی داشت .برای صبحانه نان تست وعسل درست می کرد ، بعدازظهرها کیک با عسل می پخت و شب قبل از خواب چای و عسل می نوشید .امّا یک روز که بندیک برای برداشتن شیشه عسلش به ایوان رفت با کمال تعجّب دید که شیشههای عسل خالی است . زنبورهایی که در حیاط خلوت خانهاش زندگی میکردند اعتصاب کرده بودند. آنها از انجام این همه کار درکندو خسته شده بودند . بندیک برای شاد کردن زنبورها چه کاری می توانست انجام دهد و آیا شیرینی دوباره به زندگی او برمیگردد؟